توجه!!! توجه!!!
این وبلاگ به دلیل کمبود وقت نویسنده و مشکل فجیع کنکوری بودن تا اطلاع ثانویه تعطیل است
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت
زندگی حرکتی دوری دوری باطل آمد و رفتی تکراری و بیهوده…
کار اصلی؟پیر شدن
نتیجه واقعی؟ پوسیدن نوسانی یکنواخت و ابلهانه
روز مقدمه ای بر شب و شب مقدمه ای بر روزوسرگرم بازی خنک ومکرر این دو موش سیاه وسفید که ریسمان عمر را می جوند و کوتاه میکنند تا مرگ.
زندگی؟تماشائی و تماشای صبح و شام های بی حاصل بی معنی یک بازی بی مزه و بی انجام . وقتی نداری همه رنج و تلاش وانتظار وقتی می یابی و میرسی …هیچ پوچ فلسفه عبث
اما افقی شدن … راه افتادن…. در یک خط سیر مستقیم….هجرت به سوی ابدیت به سوی دیگری به سوی"او".
هجرت از خانه خویش به خانه خدا خانه مردم وتو هر که هستی"که ای؟" انسان بوده ای ؟ فرزند آدم بوده ای؟اما تاریخ زندگی نظام ضد انسانی اجتماع تو را مسخ کرده است از خودت آن خود فطری ات بدر کرده است بیگانه کرده است در عالم ذر انسان بودی خلیفه خدا بودی هم سخن خدا بودی امانت دار خاص خدا بودی خدای طبیعت بودی خویشاوند خدا بودی روح خدا در تو دمیده بود دانش اموز خاص خدا بودی تمامی نام ها را خدا به تو اموخته بود خدا به فلم به تو آموخت خدا بر شباهت خود تو را ساخت به آفریدگاری خود آفرین گفت تو را که ساخت برپا داشت تمامی فرشتگانش را فرشتگان دور و نزدیکش را همه در پای تو افکند همه در بند تسلیم تو اورد زمین و آسمان و هر انچه در آن است به دست های توانای تو سپرد نزد تو امد امانت خاص خود را بر دوش تو نهاد با تو پیمان بست وبه زمینت آورد و خود در فطرتت نشست و با تو همخانه شد و در انتظار تو ماند تا ببیند که چه میکنی؟؟؟؟
و تو جاده تاریخ را پیش گرفتی به راه افتادی کوله بار" امانت "خدا بر دوشت پیمان خدا در دستت نام ها که خدا به تو آموخت در دلت و روح خدا در کالبد "بودنت"………
و "عصر"تمامی سرمایه ات و تو کارت؟ همه از سرمایه خوردن !! پیشه زندگی ات؟ زیانکاری نه زیان در سود زیان در سرمایه:"خسران"!و "به عصر سوگند که انسان هر آینه در زیانکاری است" و نامش زندگی کردن!!؟؟ و توتا حال چه کرده ای ؟؟ زندگی کرده ای؟!!!!!
چه در دست داری؟؟
"سال ها که از دست داده ام"!
و چه شده ای ای بر ریسمان خداوند! ای مسئول امانت او؟ای ممسجود ملائک او ؟ ای جانشین الله در زمین؟ در جهان!
شده ای پول شده ای شهوت شده ای شکم شده ای دروغ شده ای درنده شده ای پوک پوچ خالی! یا نه پر از لجن و دگر هیچ اما تو ای کالبد عفن در زیر آسمانی که وحی میبارد رو به سوی خدا کن از نی خشک و زرد وپوک بنال از غربت از تبعید از بیگانگی از ابزار شور و شادی بیگانه ها دشمن ها بنال.............و اورا که در خانه اش منتظر توست و تو را به فریاد میخواند لبیک گوی……

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت
دوباره سلام دوستای خوبم امشب اومدم با یه شعری که اصلا فکر نمیکردم تو وبم بذارمش یه شعر از فروغ.چون من اصلا از شعراش خوشم نمیومد اما به سفارش ستایش خوندمش وخوشم اومد خوشحال میشم شما هم از قشنگیش لذت ببرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره اب میشود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست افتاب میشود
نگاه کن
تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من پراز شهاب می شود
تو آمدی زدورها و دورها
زسرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
زعاج ها زابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره میکشانیم
فراتر از ستاره مینشانیم
نگاه کن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان
به بیکران
به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهواره های شعر من نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود..........................................................
نوشته شده توسط مهسا در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت
"قانون خلاقیت این است که به جای این که آرزوهای دیرین خود را با این بهنه که رویاهایی محال هستند سرکوب کنید به طرزی سازنده به آنها بنگرید. یعنی بدانید که آرزوهای راستین شما چیستند و آنگاه از آرزوهایتان فهرستی تهیه کنید به طور منظم به سراغ آنها بروید و در صورت لزوم آن ها را عوض یا جا به جا کنید.وقتی آرزوهایتان را می نویسید جایگاه ذهنی آنها نیز منظم میشود."
کاترین پاندر
((انجام آنچه را که می توانی یا می اندیشی که می توانی آغاز کن!در جسارت نبوغ و اقتدار و اعجاز نهفته است.))
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت
او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی كوچك بود.
او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همین سؤال توست. سؤالت را بگیر و در دلت بكار و فراموش نكن كه این دانهای است كه آب و نور میخواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ریشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی.
و او كه روزی تنها یك سؤال داشت؛ امروز درختی شد كه از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر باز كه ریشه فروتر میرفت، درد او نیز عمیقتر میشد.
فرشتهها میترسیدند. فرشتهها از آن همه سؤال ریشهدار میترسیدند.
اما خدا میگفت: «نترسید، درخت او میوه خواهد داد؛ و باری كه این درخت میآورد. معرفت است.
فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند. اما دردل هر میوهای باز دانهای بود و هر دانه آغاز درختیست. پس هر كه میوهای را برد دردل خود بذر سؤال تازهای را كاشت.
«و این قصه زندگی آدمهاست» این را فرشتهای به فرشتهای دیگر گفت.
عرفان نظرآهاری

نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنی بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !
************ ********* ********* ********* ****
نوشته شده توسط مهسا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت
هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست . ارد بزرگ
تا چقدر باهاش موافقید؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت
بچه ها
کاغذی بردارید
بنویسید:کبوتر زیباست
بنویسید:کلاغ بی نهایت زشت است
بنویسید:که آذر خوب است
بنویسید:که دارا فردا
قهرمان می زاید
بنویسید:که دارا یک...
دارد
بنویسید که آذر
بی عروسک هم
تا شب جمعه آینده
مشق تان این باشد:
که پدر دندان دارد اما
نان ندارد بخورد..........

نوشته شده توسط مهسا در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
لباسي براي پوشيدن
و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري
نامي براي خوانده شدن
کتابي براي آموختن
و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري
بدني سالم براي برداشتن سبد يک پيرزن.
سقفي براي شاد کردن يک کودک
دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري
لحظهاي براي حس کردن
قلبي براي دوست داشتن
و خدايي براي پرستيدن داري؟ آري
پس خوشبختي بسيار خوشبخت.
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت
..................... تعریف و تدابیری از زندگی.................
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی اب تنی کردن در حوضچه اکنون است
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر ها نیست
مرگ در اب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید
"سهراب"
*********************
"مرگ پایان راه نیست بلکه مرحله جدیدی از زندگی است" مولانا
*********************
"زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است زندگی زیباست!" فریدون مشیری
*********************
زندگی با ماجراهای فراوانش
ظاهری دارد بسان بیشه ای بغرنج و در هم باف
ماجرا ها گونه گون و رنگ وارنگ است
"اخوان ثالث"
*********************
برخی گفته اند:"زندگی کمدی است برای کسانی که فکر میکنند و تراژدی است برای کسانی که احساس می کنند"
********************
گویا سهراب سپهری انسان را در این کره خاکی تسلی میدهد
زندگی یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی؟
دل خوشی ها کم نیست
مثلا این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
*********************
و گاهی نهایت سادگی را از زندگی تعبیر میکند:
"زندگی شستن یک بشقاب است"
*********************
و این چنین است که سهراب به خود امیدواری میدهد و میگوید:
"تا شقایق هست زندگی باید کرد"
*********************
هر شیار و چین و چروک حاصل اندوهی طاقت فرساست
بر چهره زندگانی من
که بر ان هر شیار از اندوهی جانکاه حکایتی دارد
"شاملو"
**********************
و نیما میگوید:"زندگی آه چه سنگین باری است"
**********************
و به تعبیر صادق سرمد:"بیداریمان در دم مرگ است میسر"
**********************
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
ان هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس جز او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد
زندگی می گوید:
اما باید زیست باید زیست باید زیست
"اخوان ثالث"
************************
پروین هم توصیه میکند لحظات زندگی را شماریم:
زندگی جز نفسی نیست غنیمت شمرش نیست امید که همواره نفس برگردد
***********************
"برای ترقی در زندگی نباید انتظار یک اسانسور را کشید بلکه باید راه پله را گرفت و پله پله بالا رفت"
لایب نیتس
************************
حافظ ماندگاری سخن عشق را میستاید:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند
***********************
رونق و سردی بازار زندگی به دست خود ماست به تعبیر سیاوش کسرایی :
اری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گربیفروزیش رقص شعله هایش از هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
**************************
برخی تکرار زندگی آنها را بر این داشته است که بگویند:
"زندگی خیابانی طولانی است که هر روز زنی با زنبیل از آنجا می گذرد"
**************************
اینشتاین زندگی را لا به لای اعداد و ارقام تفسیر میکند:
زندگی نوعی ریاضی است
خوبی ها را جمع کردن
بدی ها را کم کردن
از جدائیها جذر گرفتن
نفرت را به زیر رادیکال بردن
و محبت را به توان رساندن
************************
برخی پارادوکس ها و تضادها عده ای را بر ان داشته است که بگویند:" زندگی یعنی حرکت بر خلاف مسیر رودخانه"
************************
و انها که دائم با خود و دیگران در ستیزند میگویند:"زندگی جنگ است و دیگر هیچ"
*************************
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست
زندگی هندسه ساده یکسان نفس هاست
زندگی همچون یک قصه است
**************************
"زندگی مانند کودکی است تا به خواب نرفته باید گهواره اش را تکان داد" ولتر
**************************
"زندگی یعنی سعی و عمل کسی که از وجدش کار نگیرد وجودش هیچ است" بانو گیزو
**************************
"زندگی به وجود اوردن اثری جاویدان است" وینه
**************************
"زندگی انسان یعنی اندیشه های روزانه او" امرسون
*************************
"زندگی نه روز غم است و نه روز شادی روز کار است" دیل کارنگی
**************************
"ما هرگز زندگی نمیکنیم بلکه به زندگی امیدوار هستیم" پاسکال
***************************
"زندگی امروز ما کشتزاری است که زندگی فردا از آنجا می روید" لاکوردر
************************
"سعادت در این دوره فقط دانستن مقصود زندگی است" تولستوی
************************
"درک زندگی حاصلی جز دلهره نخواهد داشت" اندره مالرو
*************************
"زندگی کوتاه و حقیقت طویل است" هیپوکرات
**************************
"زحمت و سنگینی زندگی را کنار بگذار و با گشاده رویی آن را استقبال کن" شکسپیر
***************************
"مقصود هرکس از زندگی خوردن است و مقصود من از خوردن زیستن" دیوژن
**************************
"زندگی راهپیمایی است به سوی مرگ و مردن داخل شدن در حیات جاودانی" نیکول
**************************
"زندگی بدون کار مردن پیش از موعود است" گوته
***************************
"زندگی ما سیال است و هرگز این سیلان قطع و متوقف نمیشود" برکسون
**************************
"به به راستی که چقدر زندگی زیبا و پر از نوید است" داستا یوسکی
***************************
"بهترین لحظه ها ی زندگی من لحظه هایی بودند که در خواب گذراندم" بتهوون
****************************
"پس به عقیده من معنی زندگی واجب ترین مسئله است" البرکامو
***************************

به راستی زندگی چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت
دنيا را بد ساخته اند
کسي را که دوست داري ،
تورادوست نمي دارد.
کسي که تورا دوست دارد ،
تو دوستش نمي داري
اما کسي که تو دوستش داري و
او هم تو را دوست دارد
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند .........
و اين رنج است .
دکتر علي شريعتي

.............................قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم..............................
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت
اینم اول تونباشی محسن یاحقی که ستایش خواسته بود
تو نباشی
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو...
نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو...
چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن...
وسط قصه که میشه همه سر به سرمن میذارن...
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن...
میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم...
میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه وخراب بشه...
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه...
میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی...
میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی...
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم...
میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم...
ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونا یه درغگو میشم همیشه ورد زبونا...
یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم...
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم...
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره...
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره...؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 18:45 موضوع | لینک ثابت
به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود
قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود
قول می دهم دیگر با نگاه کردن به عکسهایت عاشق نی غریب چشمانت نشوم
قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم
قول می دهم دیگر دست نوشته هایت را نخوانم و به کلبه دلتنگی ات نیایم
اما خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم
آخر تو فقط وجودت را از من گرفتی خاطرت در سینه ام جا خوش کرده
این یکی را هیچ وقت نمی توانی پس بگیری.

اگه یک روز کسی بهت گفت که دوسِت دارم ، توسعی نکن بهش بگی دوسش داری ،اگه گفت عاشقته ، سعی نکن عاشقش باشی ، اگه بهت گفت همه زندگیش تویی ، سعی نکن همه زندگیت باشه ، چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم ، اونوقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی .
در عرض یک دقیقه می شه یه نفر رو خرد کرد ، در عرض نیم ساعت میشه یکی رو دوست داشت ، در عرض یه روز میشه عاشق شد ، ولی یه عمر طول می کشه تا بتونی یه نفر رو فراموش کنی .
![]()
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اون کس رو از رویاهات بکشی بیرون و تو دنیای واقعی بغل کنی
خدايا: به هر که دوست ميداري بياموز که ، عشق از زندگي کردن بهتر است و به هر که دوست تر ميداري بچشان که ، دوست داشتن از عشق برتر

نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت
گفت : بهت حسودیم میشه!
گفتم : برای چی ؟
گفت : چون که منو داری! ( و خندید )
به خدا که راست گفت!
( منم خندیدم )![]()

نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 17:57 موضوع | لینک ثابت
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت
اگه سکوت برا من بهانه بود
برا تو دفتر خاطرات کهنه بود
روز هاي تنها بودن بهانه شد
بهانه اي برا ريختن اشک تو شد
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
اگه يه روز تموم بشه اشکه چشام
چي مي خواد به باره از چشام
يادته دعايي کردي تو برام
زير اون گنبد زرد, آقا م رضا(ع)
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
برسم به عشق جاويد خودم
عشق من توي چرا نيستي کنارم
شايد باورش سخته برات
که دوستت داشته باشم خيلي زياد
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
روزي پسري از دريا بودم برات
تنها رفيق دوريه تنهايت
حالا نيستي دختر تنهاي شب
چون بودن يا نبودنم نداره فرق
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
ديگه حتي ارزش نداره حرفام
چون ديگه دوستتم نداري, ميدونم
ميدوني چرا برات شعر ميخو نم
ميخونم تا بدوني دوستت دارم.....همين
دوستت دارم![]()

نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 19:42 موضوع | لینک ثابت

دمت گرم خیلی بامرامی!!!![]()

هه هه هه ![]()

کار دوستای نابابه؟؟؟![]()

اینو جو گرفتش!!!!![]()
خداییش حال کردین چه عکسای توژی بود هم متحرک هم بامزه پس نظر یادتون نره
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت

دمتون گرم ان شاء الله به پای همدیگه پیرتر بشید![]()
چندتا عکس عشقولانه دیگه...
عکسهای عشقولانه
عکسهای عشقولانه

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام من مهسام یهویی تصمیم گرفتم این وبلاگو بسازم امیدوارم ازش خوشتون بیاد وبا نظراتتون کمکم کنید ممنون
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY